تبليغاتX
دختر زمستان

دختر زمستان

خدا را شکر...

آخی چه آرامشی دارد این خانه پدری، تا 2 ماه پیش درک نمی شد اما حالا عجیب می چسبد. خانه دو نفریمان هم خوب است اما هنوز عادتمان نشده به احوالات و حال و هوایش... 

اولین روز زن زندگی مشترک همراه با کادو را پشت سر گذاشتیم...خوب بود...اولین کادو روز مادر زندگی مشترک را هم دادیم واقعا شیرین بود...چون تازه قدر زحمات مادر را درک میکنم...مادرم دوستت دارم...

وقتی به یک سال گذشته فکر میکنم میبینم چقدر زحمت دادم به مامانم، خدا کنه حلالمون کنن پدر و مادرمون ...

امروز را در خانه پدری گذراندیم؛ تحویلات مادر عجیب گوارای وجودمان می شود...دستش درد نکند....خلاصه بهترین اتفاقامروز هم شنیدن صدای اذان بود...محل زندگیمان حتی یک مسجد هم ندارد...بسی جای تاسف.

خلاصه خدا رو شکر میکنم به خاطر  داشتن پدر و مادر مهریان و زحمت کشم...دستشون رو می بوسم و می خوام که دعام کنن...


شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 | 20:42 | عاطفه نجفي | |

1 ماه و 9 روز متاهلی.....

روزهایی پر از اتفاق ها و تجربیات تازه.... تنش و ترس..... یک ماه متاهلی را با هزارسال خستگی پشت سرگذاشته ام....تنهایی؛ ترس؛جا به جایی...او از همه مورد توجه تر جدا شدن از 21 سال عادت های شیرین زندگی مجردی!!!! در این مدت شبهایی از کابووس را مهمانداری کردیم بله مهمانداری چون به گفته بزرگترهامشخص شد که این علائم کاملا امری طبیعی ست زود گذر و ما همچنان منتظر عادی شدن روال زندگیمان....

جالب انگیزتر قسمت ماجرا آشپزی کردن و خانه داری کردن بنده می باشد....کارهایی عجیبی ازما سر می زند که تا به حال سابقه انجام آنها را نداشته ایم اماخدا را شکر از پس همه ی اینها برآمدیدم....(از خود متشکر خان)

این پست از از بین هزاران مشغله کاری و زندگی نوشته شد...

به هرحال هر گونه نصیحت, تجربه کاری, هشدار, نقل و سخنی را پذیرا می باشم....

جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 | 19:27 | عاطفه نجفي | |

تولدم مبارک!!!

خیلی حرفها برای گفتن هست اما انگار این حس و حال کمک نمیکنه! همه چیز روبه راهه من خوبم اونم خوبه زندگی همونی هست که میخوام ، دختر زمستون همونیه که قراره باشه با این سرما دلش پر ز گرماست عشقش گرم تر از هر لحظه، فکر نکنید دیگه زمستون رو دوست ندارم که نه یلدا اومدم نه تا امروز..دارم از لحظه لحظه زمستون استفاده میکنم خیلی خووووبه....خدا جوون ممنونتم

امسال حس بزرگ شدن رو بیشتر از هر سال دارم لمس میکنم یعنی دارم بزرگ میشم؟ ولی سعی میکنم روحیاتم همونی باشه که هست خیلی توی جلد آدم بزرگا نرم! یعنی میشه؟  به هر حال امروز روز تولدمه، همه به فکرم بودن و این خیلی خوبه :) عشقم منو بازم غافلگیر کرد ...دوست دارم عزیزم

به عشق این فصل به خاطر صفای این روز : یه سبد پر از مهر و دوست داشتن هدیه من به شما!


سه شنبه سیزدهم دی 1390 | 17:27 | عاطفه نجفي | |

در میان خاطراتی که تو هستی هیچ چیز فراموش شدنی نیست!

حتی یک نگاه ، یک لبخند...

شاید ندانی اما من با یک نگاهت هم دیوانه میشوم!

شنبه بیست و سوم مهر 1390 | 11:51 | عاطفه نجفي | |

امروز آمد

دوباره همان جای همیشگی مینشینیم دست در دست هم حرف میزنیم..درد و دلهایی که ماه‌ها درون سینه هر کداممان محبوس شده بود. خسته و غمگین تر از همه این سالها! اشکهایی که بی رحمانه می‌آمد... چقدر عزیزتر شده بود! به یاد روزهای گذشته باز سرم را به روی شانه‌اش میگذارم و آرام آرام حرف میزنم ! اینبار هیچ یک میان سخن دیگری حرف نمیزند برای زودتر خالی شدنش! من سکوت میکنم و او می‌گوید و او سکوت میکند برای شنیدن حرفهایم... دلخوشیمان همان گذشته هایی بود که گذشته بود و حالا... جدایمان را به پای قسمت گذاشتیم دلتنگیمان را به پای فاصله ها؛ 

او رفت 

دلگیرتر از همه روزهایی که به نبودنش عادت کرده بودم...بغض راه گلویم را بست نه حرفی نه سخنی هیچ...باز من تنهایم...وای خدای من سینه ام تحمل نگهداری ماه‌ها حرف را خواهد داشت؟؟؟

....

جز خوشبختییش آرزویی نیست مرا!!


پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 | 22:31 | عاطفه نجفي | |

سالها پیش به دیوانه گی دوستم از عشق خندیدم

امروز همه عالم به من میخندند...

دیوانه و دیوانگی هم عالمی دارد.....


پ ن: تنها جمله ای که هیچگاه برایم تکراری نخواهد شد همین عاشقانه هاست و شنیدن عاشقت هستم! ;)

پنجشنبه هفتم مهر 1390 | 15:30 | عاطفه نجفي | |

وقتی تموم میشه میگیم آخیش

حالا که دیگه بر نمیگرده میگیم آخیییییییییییی دلم اون روزها رو میخواد. 

پ ن: پاییز و بوی مهر و درس و مدرسه مبارک!




یکشنبه سوم مهر 1390 | 14:44 | عاطفه نجفي | |

 چه میخواهد از جانم فکرت وقتی خودت را بهانه دارم!!!! 


جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 | 1:50 | عاطفه نجفي | |

امشب خواب را بر چشمانم حرام

اشک را مونس قلبم

شعر را همدم چشمم

نامت را جاری بر لبم

انتظار...

انتظار...

شعرم را باد برد

چشمم را خواب

میبینید!!! میدانستم!!! میدانستم

او در خواب چشم به راهم بود..... 




چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 | 20:29 | عاطفه نجفي | |

هزار بار نوشتم

هزار بار خط خورد

 این خوش خدمتی خطها از کجاست؟!!!



چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 | 2:23 | عاطفه نجفي | |

www . night Skin . ir